چهارشنبه 1387/04/12
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود ....حاجی احرام دگر بند ببین "خانه یار" کجاست
من و مکه و مدینه ...
چه کارها که ما با هم نداریم ...
ان شاا.. خدا هم با ما کار داشته باشه ...
سال پیش می خواستم ثبت نام کنم ولی گفتم بی خیال ما کجا و حج کجا ...
ولی امثال که دوباره اطلاعیه ها رو دیدم گفتم که دیگه نوبت خودمه ....(ادامه دارد)
چهارشنبه 1387/04/12
شروع دوباره
با سلام و صلوات بر ال الله
به زودی بر میگردیم
شنبه 1386/08/19
و ذکر لبش وجانش این باشد که"عبادت به جز خدمت خلق نیست"
روزها وهفته ها تفکر کرد تا چه کند وچه علمی را فرابگیرد تا به صلاح نزدیکتر باشدتا اینکه به این نتیجه رسید که برود وعمران بخواند(چرا که اگر پزشکی با یک عمل ناموفق یک نفر را به باد می دهد یک عمرانی می تواند با یک کار غلط عده ی بی شماری را به صورت افقی به جامعه تحویل دهد) به همین نیت رو به سوی دانشگاه برای ثبت نام می رفت که در راه به کچلی چشم بادامی برخورد که مدام نعره می زد وبر سر خویش پس کله ای حواله می فرمود .یانگوم که حس کنجکاویه شدیدی همیشه آزارش می داد جلو رفت وگفت :"هان ای کچل تو را چه شده که اینگونه خود را می آزاری ؟"کچل خان بگف:"من عمران می خواندم وچون میلگرد گران بود به جای آن از "کابل" در بتن مسلح استفاده نمودم وبعد از مدتی ساختمان دچار نشست ملموسی شد ه واهالی خانه مانند کف خانه صاف و صیقلی شدند.لکن بنده رو به توبه وانابه نهاده ام به درگاه ایزدی شاید مرا بفرماید"
یانگوم با این سخنان کچل خان باری عظیم بر دوش خود احساس کرد وبا خود بنالید:"بار الها من تاب "عمران"ندارم به پزشکی خواندنم رضا باش"
ندا یی در درونش امد" کار هر ... نیست خرمن کوفتن ولیک گاو نر می خواهد ومرد کهن ."و از همین رو به پزشکی قناعت نمود.
پس راه به سمت دانشکده ی پزشکی کج نمود و برفت که صلاح هم همین بود.
وی در دوران تحصیل در دانشکده به آشپزی در دربار هم مشغول بود چرا که درباریان به دست پختش انس کرده بودند و انبان های خویش را از غذاهای یانگوم پر می نمودند.
سالها بر همین روال گذشت تا دست بر قضا یانگوم بواسطه ی اشپزیو علم پزشکیش زبانزد خاص و عام شد تا اینکه خبرش به امپراطور رسید . امپراطور که فردی اهل فضیلت بود خواست که یانگوم را ملاقات کند.
یانگوم حاضر شد و امپراطور هم وی را مورد خطاب قرار داد وبفرمود :"احسنت(البته با زبان کره ای). بابا تو دیگه کی هستی ؟دست همرو بستی...ای افتاب مشرق زمین و..."در همین زمان یانگوم با همان لبخندهای چشم بادامی اش هی تعظیم می نمود و متداولا خم وراست می شد .امپراطور که دید یانگوم خیلی مرد می باشد(اشاره است به تام و کامل بودن یانگوم)بفرمود که وی زین پس وزیر اعظمه ی ماست و هر چه او گفت حرف ماست .
جمعیت بگفتند :ای آلبالو وای ختم و ته و اخر همه ی امپراطور ها .تو می خواهی جمعیت نساء را برما حاکم کنی ؟وحال انکه این مقدور نباشد"امپراطور از خود عصبانیت در کرده بفرمود:"همین است که هست .یا می پذیرید یا شما ها وخاندانتان را اسفالت می نمایم"
در این مرحله امپراطور ویانگوم تزویج نموده ودیگر یانگوم "یانگوم گنده یا همان یانگوم بزرگ"لقب گرفته بود.
اری فرزندانم ...حاکم یک دل نه صد دل عاشق یانگوم شده بود و هیچکس را جز او نمی دید . هر چه نزدیکان ودوران وقصاب وبقال و...می گفتند ای امپراطور :عابروی هیئت را بردی واین چه کار است می کنی "به گوشش نمیرفت که نمیرفت.
تا اینکه از یانگوم فرزندی به دنیا حاضر شد که بعدها اسمش را گذاشتند "گنجه"چرا که بی شباهت به جعبه ی چوبی نبود (مورخان گویند که همین گنجه بود که در دوران حکومتش اسکندر را تحریک کرد تا به ایران حمله کندالبته نگفته اند چرا وچگونه این سوی جهان به ان سوی جهان ربط دارد)گویند بعدها انقدر نفوذ یانگوم بر حاکم زیاد شده بود که عملا امور حکومتی را یانگوم می چرخانده و امپراطور امور مطبخ را متقبل شده بود و خودش به تنهایی "بانوی اول اشپزخانه"شده بود.
بعد از مرگ امپراطور که می گفتند "اردک گوگرد" دار او را مسموم کرد واز دست یانگوم هم هیچ برنیامد یانگوم به قصد انتقام به همه جا لشگر کشی کرد تا اینکه به ایران رسید .
وقتی دید که مردم ایران چه استقبال گرمی از وی نمودند بگفت:اینجا وطن دوم من است و من همینجا می مانم "شاید همین خلق خوی نزدیک وی با ایرانیان است که باعث همزاد پنداری ما با وی شده است.
.می گویند وی تا حدی دچار همزاد پنداری شده بود که در حمله ی پرتقالی ها به بندر عباس در جنوب از مرزهای ما دفاع می کرده و به مجروحان رسیدگی می نموده .عده ای هم می گویند در زمان جنگ جهانی "گندم "از کره به ایران وارد می کرده و رایگان در میان مردم توزیع می کرده است و خدمات دیگری هم داده است که از ان جمله "طرح اولیه ی دانشگاه سمنان"است.
.راویان نقل کنند که در اخرین سالهای عمرش در روستایی دور افتاده اطراف سمنان مشغول مداوای بیماری بوده که اجل در سن ۱۵۰ سالگی به سراغ وی امده و او را به منزل اخرتش راهنمایی می کند .(رو حش خرسند باد )
*******این داستان "طنزه"و قصد توهین به هیچ شغل و رشته ای رو نداره(به جان آدمیت)***********
شنبه 1386/07/21
این متن ادامه دارد...
روزی که یانگوم به دنیا می امد مادر طبیعت در شگفت مانده از قدرت خود ودر فکر اینده ی این دختر بود تا از دست عنودان تنگ نظر محفوظش دارد
وی از همان دوران کودکی با سایر همسالانش تفاوت داشت به طوریکه وقتی 5سال بیشتر نداشت می توانست 10بار تا 10 بشماردو اشپزی کندو شام پدر ومادرش را که سرکار می رفتند اماده می کرد .وی در 6سالگی پدر ومادرش را در حادثه <سونامی >از دست داد واز ان زمان در خانه ی زنی اهل فضیلت با نام <هن> با اصول
اشپزی پیشرفته اشنا شد .در 12 سالگی در پخت و پز یکه ی زمان بود ومفخر بانو هن بود.تا انکه روزی بانو هن دچار بیماری مغزی شد وپزشکان کره ای عاجز از مداوا او را به نزد طبیبی اریایی به نام <طبیب نایینی >فرستادند .وی هم نانوان از درمان او را به نزد مریدو مرادش <شیخ پژوهان>فرستاد که اهل دعا واوراد بود و شفا می داد .
شیخ نظر به <هن>کرده وفوتی از خود ول کرد و در دم به ارادهی ایزدی شفا داد.سر یراورد به توصیه همراه... فوقع ما وقع.
تا چشمانش بر ان دخترک افتاد .عنان از کف بداد وجامه چاک بفرمودو نعره زنان رو به درگاه ایزدی به استغاثه افتاد و بفرمود<بار الها این چه امتحان است که بر من مفروض کردی>.و بعد بفرمود <اب>. ابش دادند و مبهوش شد.
اری ان زاهد به یک نگاه دین به دنیا داد و سر به رسوایی زده واز دخترک طلب <تزویح> بفرمود.
دخترک که <حیات >عزیزش را به دست شیخ یافته بودوخود هم اهل فضیلت بودبگفت<کبوتر با کبوتر و باز هم با باز>و لیک شرطی است که گرآن براورده کنی جوابم بلی باشد.
شیخ شرط بخواست.
بگفت:شرط یکیست وان اینکه من باید در دیار خودم معیشت کنم ولا غیر
شیخ بفرمود :ای عزیز کمی با ما راه بیا .اینگونه والد من در می اید.
بگفتا :ای شیخ گر خواهی به اینجانبه برسی بایداز خود بدر ایی که خود حجاب خودی.
شیخ بفرمود :هان ...تو می خواهی مرا به دیار غریب ببری هر بلایی که خوهستی بر سرم بیاوری...
بگفتا: ای سیرابی مگر ندانی که عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد.
گویند در این زمان یکی از مریدان شیخ که <الیاس >نامی بوده وارد بحث می شود و جمله ای می گوید که کف همگان می برد و می رود:به به از این همه
برگزیده ی خداوند که یکجا جمعند .ای شیخ ما و ای منزل (اشاره است به همسر) شیخ ما.شما ماشاا... خودتان برگزیده اید .اخر یعنی که چه؟ این حرکات از بهر عوام است.شما باید به کار عوام بپردازید>>اری مرید درس به مراد اموخت و برفت .
کز نیستان تا مرا ببریده اند وه که همه را برگزیده اند
گویند قضا بران بود که این وصلت جوش نخورد و یانکوم به دیار خود راهی شود
اما راویان حکایت کنند که وی تحت تاثیر کلام ان مرید شیخ تصمیم گرفت برای خدمت به عوام پزشکی بخواند و...
ادامه دارد...
شنبه 1386/07/21
من زنده ام...
ما که خوبیم شما هم که خوبید
خوب الحمد لله
ما در حال تدوین متنی در رابطه با یانگوم و ...هستیم که قوتی خدا به زودی تمام می شود
یکشنبه 1386/06/18
من و رمضان ودانشگاه
به نام خدا
یکی بود یکی دیگه هم بود وچندین وچند نفر دیگه هم بودند ولی غیر از خدا هیچ کس نبود.
کم کم ترم داشت شروع می شد ومن هم داشتم بارو بندیل وجمع می کردم و میریختم تو خورجین .همینجوری که مشغول بودم تو ذهنم به فکر چاره ای بودم که امسال ماه رمضون رو تو شهر غریب چطوری زنده بمونم .
ما که تو روز عادی با یکی دو وعده غذای دانشگاه با بحران انرژی روبرو بودیم وبرای ذخیره انرژی یک دقیقه در میان نفس می کشیدیم ویا یکی د رمیان به جای همدیگر راه می رفتیم تا زنده بمونیم حالا باید قید همون وعده رو هم می زدیم.
یاد پارسال افتادم که ماه رمضون تو سمنان بودیم ...
ماه رمضون بود و موقع افطار .چون همه حال نداشتن برن دانشگاه غذا بگیرن باید یک نفر رو می فرستادیم تا غذای همه رو بگیره.برای اینکه عدالت رعایت بشه مجبور بودیم قرعه کشی کنیم .اسم هر کی در میومد باید می رفت ولی اگه نمی رفت .از فردا کسی اونو تو دانشگاه نمی دید چون اونقدر کتک می خورد تا تمام بدنش زخمی می شد بعد زخماش عفونت میکرد وعفونت می زد به قلبش بعد هم ...
این جزئی از طبیعت خونه ی ما بود .هرکدوم از بچه ها یک اسمی برای خودشون انتخاب کرده بودند تا در این رقابت تنگاتنگ باعث ترس حریفشون بشه وکمی بیشتر زنده بمونند.اسمهاشون هم عبارت بود از"برونکای لعنتی"و"ریقو تندرست"و"خرس پشمالو"و"جونده ی زجر اور".از انجایی که"الاسم یدل علی المسمی "حتما اسمها یک ربطی به اشخاص داره دیگه(کسی چه می دونه)
خلاصه این بنده ی خدا که راهی می شد ما با اذکار واوراد خودمون رو زنده نگه می داشتیم تا اینکه برگرده.البته اون بنده ی خدا هم ممکن بود به دلیل جراحات وارده توی راه تموم کنه وما هم در نتیجه سرنوشته شومی پیدا می کردیم.
حالا فرض کنید افطار رسیدو ما هم خوردیم و الان وقت خوابه و خوابیدیم وحالا وقته سحریه:
با صدای گوشیم بلند شدم و دیدم سفره ای همراه با چایی وغذای گرم و ...روبروم پهنه .چشمم رو که مالیدم دیدم دیدم غذا تمومه. چشمامو بیشتر باز کردم دیدم از چایی هم خبری نیست .سرمو برگردوندم طرف دستشویی دیدم بچه ها مسواک در دهان دارن با من "بای بای " میکنن .من هم از اینکه هم خونه ایهام بدون سحری نمونده بودند خوشحال شدم وباهاشون خداحافظی کردم وخوابیدم (البته نماز صبح هم اقامه گردید)
.صبح بلند شدم و رفتم دانشگاه .ییهو ظهر شده بود از ساعت یک به بعد سر کلاس سه چشم در میان یک چشم داشت اخرین تلاش ها رو می کرد تا باز بماند ولی سرانجام اوهم چهره در نقاب کشید.
القصه ای فرزند "رمضان "این همه را دارد و خود اینها نیست.بدان ای فرزند اگر در اخر ماه چنان "کپکی که در ارزوی نان باشد در ارزوی خوردن بمانی"خسران کردهای وبر سرت خاکها بریز وگچ بگیر که از این بیش نمی ارزد .
بکوش تا چیزی بیابی از درونش که گرسنگیش عسل باشد وتشنگیش دوغ ابعلی .بارالها ما را در این ماه ادم بفرما.اگر نشود راه بفرما.اگر ممکن نبود به سال بعدش موکول بفرما.واگر باز هم نشود دگر تو دانایی وبس
جمعه 1386/06/02
سلامی چو بوی خوش یاس
سلام سلام سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
با نام حضرت دوست قلم دردست می گیرم وشروع می کنم به نوشتن...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------آ----------------------و-------------------------
انچه در بالا مشاهده شذ نوارذهنی من بود در حال فکر کردن برای نوشتن...چیزی نرسید ...خوب همین که اعلام "حی"بودن بنده شد کفایت است اهل خرد را .
تدبیری نیست برای قلیل مجال عمر جز انکه فقط در حرکت جوهری خود بمانید وتن به حرکت قهقرایی نسپارید(البته بنده در املای قهقرا کمی دچار تردید گشته ام )لکن از انجا که "الاسم یدل علی المسمی"اهل طریقت بیابند لب مطلب را.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خیلی جامانده ایم .دیگر شده است وقت انکه بر مرکب حکمت بتازیم به سوی مظهر نور.
"خورشید عالم از دور و در افق در حال طلوع است .دست بجنبانید.مبادا تا غروب به خورشید نرسیم.هر کس هر چه دارد سوار شود (کارت سوختش با من)برساند خود را به خورشید که این خورشید نزدیکان را نسوزاند واتشش هر چه دورتر از او باشی بر تو تند تر است ومی سوزاندت."
نیمه شعبان می اید و بعدش رمضان است...
"بابا این همه کور وکچل میایید تو وبلاگ .یکیتون دعا کنه ماه رمضون بترکونیم"
پنجشنبه 1386/02/27
یه چیزی
امتحانای میان ترم .....................
عجب اشی به هم بزنیم......................
بچه جان مگه بیکاری هرچی هرکی نوشت می خونی
برو یه چیزی بخون که به دردت بخوره!!!!
ما هم رفتیم درس بخونیم شما هم برید......
چهارشنبه 1386/02/12
من و استاد....
قبلش کلی فکر کرده بودم...فکر به اینکه از دستش دادم...دیگه کجا مثل اون رو می شه پیدا کرد و از این چیزها
بالاخره یکی از کتابهاش رو خوندم ...تا اخر.... فهمیدم...خیلی چیزها رو از همون یک کتابش فهمیدم
کتاب بعدی ......کتاب بعدی ......رو هر صفحشون کلی فکر می کردم و از هر خطش یک دنیا چیز یاد می گرفتم...
شاید بعد از خوندن کتابهاش بود که فهمیدم خیلی استاد... کلاس دوم سوم دبیرستان بودم
متن رو ی جلد همه ی کتابهاش یکی بود ولی همیشه می خوندمشون....
وقتی اومدم دانشگاه کلی ادم می دیدم که بهشون می گفتند "استاد" ...
چند ماهی تو ذهنم در گیر بودم و به جای استاد میگفتم "معلم" تا اینکه برام عادی شد...
دیگه به معلم میگفتم "استاد" وبه استاد می گفتم "شهید"
اره مگه ما چند تا "استاد شهید مرتضی مطهری "داریم که بی خیالشون بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روح اون شاد باشد وروح ما غافل مباد...
سه شنبه 1386/02/11
می رسد ایام گرما ای دریغا مرحمی...
از خونه که میایید بیرون با یک دست باید جای حملات شب گذشته ی پشه ها رو بخارونی
و با یک دست دیگر باید خودت رو متوالیا باد بزنی.
بلافاصله تا خنک شدی باید مگس های دور سرت رو کیش کنی که کله ی مبارکت رو با سطل زباله اشتباه گرفتند.(بس که هوا گرمه مخ مگس ها هم هنگ کرده.بنده های خدا!!!)...
سوار سرویس که شدییم دست وپامون رو از پنجره می گیریم بیرون تا خنک تر بشیم.
حالا خدا نکند تو دانشگاه در دانشکده ی معظم فنی کلاس داشته باشید که دهانت مسواک می شود.
تو هر کلاس دو تا توربو ژنراتور گذاشتند مثل همون توربوهای اسپانیایی تونل رسالت که فقط اشکالش اینه قدمتشونبرابر کاروانسرای شاه عباسی داره.بنابراین فقط صدا ایجاد می کنه ولاغیر....
بعضی وقتها که سرکلاس گرما تا استخوان نفوذ می کنه پاهام رودر میارم و می گذارم روی کفشام تا یک هوایی بخورند ودعامون کنند.بعد با کاغذی و کتابی و ... خودمون رو تا ته باد می زنیم اینقدر باد می زنیم تا استاد از کلاس پرتمون کند بیرون...
به قول یکی از دوستان که سابقه دیرینه ای در دوره های زمین شناسی دارد" دانشگاه سمنان در دوره اول زمین شناسی ساخته شده که در اون دوره هوای سمنان مثل شمال بود...(فکر کن ...!!!)
بنابراین از سیستم خنک کننده ی خوبی برخوردار نیست". دیگه باید ببخشید. دانشجو شدید که چه؟؟؟؟دانشجو اگر درد نکشد کی میخواد فردا مشکلات ملت رو حل کند؟؟؟
اقا جان اگر اون موقع چیلرو کولر و... نگذاشتند والان هم امکان نصب کانال کولر نیست .می تونید چند تا پنکه(از همونایی که تند تند می چرخه باد می زنه بعد ادم خنک می شه ها) بخریدتو هر کلاس یکی فقط یکی بگذارید به خدا خنک می شیم ثواب هم دارد.بابا پدر و مادر ما با هزارتا ارزو ما رو سپردن دست شما ....
اصلا اگر شما چنین منتی بر سر ما بگذارید نیروی انتظامی هم از شما قدردانی می کند چون از مصادیق نا هنجاری های اجتماعی کم میشود.
یک دفعه سر کلاس نشسته بودیم . یکی از بچه ها که خیلی گرمایی بود بی هوش شده بود ومگس ها تمام صورتش رو پوشونده بودند من هم که مجذوب در س استاد بودم ناگهان برگشتم واون وضع رو که دیدم اونقدر جیغ و هوار کشیدم که همه ی بچه های کلاس از خواب پریدند.
اقا جان اگر پول پنکه ندارید حداقل توی هر کلاس یک حشره کش بگذارید تا ما از خودمون دفاع کنیم.
واماهمون روز... فکرمی کنم روز دوشنبه بود.کلاس ساعت یک بود وما بعد از تناول نهار نشسته بودیم سرکلاس.چند تا از بچه ها دیر اومدند .استاد هم که سر یک مسئله دچار بحران شده بود ودود از گوشاش بیرون می زد دنبال یک بهانه می گشت که یک جوری خودش رو خالی کند.تا بچه ها بهش سلام کردند کفششو در اورد و پرت کرد طرف بچه ها .بچه ها هم فرار کردن تو راهرو .استاد همینجوری که نعره می زد دوید دنبال هم کلاسی های بیچاره ی ما.این بدو اونها بدو.خلاصه ده یازده نفری رفتیم استاد رو گرفتیم و با باد بزن واب قند ارومش کردیم.
بعد از کلاس تا کلاس بعدی رفتیم تو فضای سبز دانشگاه یک صندلی گیر بیاریم بشینیم .سوسک ها روی در و دیوار دانشگاه نشسته بودند و کر کر به ما می خندیدند.
رو ی نیمکتها هم مارمولک ها و رتیل ها مشغول برنزه کردن خودشون بودند وبرای ما خط ونشون می کشیدند. خلاصه رفتیم توی سایت که خنک بشیم . همه ریخته بودند تو سایت ویک مترمربع هم خالی نبود.
از فنی دویدیم رفتیم مسجد . رسیدیم به مسجد و رفتیم تو ..."گویی کزین جهان به جهان دگر شدم"
خیلی خنک بود..خدا قسمت بکند ... دو رکعت نماز شکر خوندیم و بعد از اینکه به دمای تعادل رسیدیم چهار کنج مسجد رو بوسیدیم و اومدیم بیرون.
...فوقع ما وقع...
القصه سرتون رو درد نیارم .به قول یکی از اساتید دروس عمومی که می فرمایند "من قائل به بحث های عمیق با بچه های فنی نیستم" ما هم قائل به بحثهای عمیق نیستیم چون ممکنه بعضیها غرق بشوند.ولی به قول همون استاد قبلی"شما را به خدا ببینید.خربد چند تا پنکه برای کلاسهای فنی که مثل ربات سازی نیست پول زیاد بخواد "...مگه نه؟؟؟
در پایان خودم وهمه ی شما دانشجویان را به صبر دعوت می کنم که"ان ا... مع الصابرین".
**************"الهم ارزقنا پنکتا ارزانا. الذی هو یخنکنا و نحن معه مسرورا"***********