دوشنبه 1384/11/03
در کجا باید دید ان را که نه تاب دوریش داریم و نه تحمل وصلش ×××××××××××××××××
ولی دل تاب ندارد که نظر یار از ما برگردد
انقدر پشتمان از گناه سنگین شده که درد ش زده به چشمامون و سوی اونها رو گرفته تا نتونیم ببینیم اونچه را که باید
ولی بااین حال دلمون هنوز مثل ما نشده هنوزم وقتی شبهای جمعه یا بهتره بگم هر شب که به یادش می افته و بی تابی می کنه دوست داره بره یک گوشه ای و چشمای کم سومون رو به چند قطره اشک مهمون کنه
اره اگه این دل رو هم نداشتیم که کلامون پس معرکه بود...وگرنه من گناهکار کجا و دیدن یک لحظه صورت یار کجا
چگونه سرز خجالت براورم بر دوست که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم
در هر صورت امید ان دارم که در طلب یار ...
تا دامن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست زدامن بدارمت
ودر انتها که جام عافیت به سر کشیم...
ساقی بیا که هاتف غیب به مژده گفت بادرد صبر کن که دوا می فرستمت
