تبليغاتX
بوی گل یاس

شنبه 1385/12/26

اردوی جنوب(عجب حال و هوایی دارد...)

حرکت(که بربندید محملها...)

حدودای ساعت ۶ رسیدم سمنان رفتم خونه وسایلمو بر داشتم بعد هم سر ایستگاه.

هوا ی سوزناکی بود سرویس اومد جلدی پریدم بالا .رفتم مسجد امام علی (ع) اکثر بچه ها اومده بودن (اونایی که من میشناختم) بعضی ها نور بالا می زدند.یه حاج اقایی اومده بودکه بعد ها به حاجی سلیمی معروف شد بعد از دعا وسینه زنی شام خوردیم.گروهان و گردان بندی شدیم و راه افتادیم

۶تا اتوبوس ۳تا برادرا و ۳تا خواهرا.فکر می کنم ساعت ۱۱-۱۲(شب) بود که راه افتادیم(یا علی مدد ما رفتیم)بنده به شخصه جز گروهان شهید باقری و اتوبوس شهید مطهری بودم.افتخار می کنم گردان ما کلی شهید زنده داد و تا اخرای اردو گردان خط شکن بود.

تا راه افتادیم خوابیدم چیزی ندیدم که بگم ولی یادمه نماز صبح رسیدیم جمکران( ای قلم سوز لریند اثر یخ...)صبحونه خوریم راه افتادیم .نماز ظهرونهار بروجرد بودیم تو پارک سنگسربا یک دریاچه ی بزرگ 

تن ماهی رو زدیم به بدن خوب که قوت گرفتیم پریدیم تو اتوبوس ها حرکت کردیم

دو کوهه قطعه ای از بهشت است

رسیده بودیم دو کوهه رفتیم شام بخوریم یکی از بچه ها سیگارت انداخت صدا اکو شد(خوشمان امد)

رفتیم ساختمان مقداد طبقه چهارم ساکامونو ریختیم .دویدیم به سمت پریزهای برق گوشی هامون رو شارژکنیم از ما زرنگ تر هم بود نشد (با با مثلا اومدین اینجا خودتون رو ریاضت بدین؟یا بقیه رو)

مسواک. بعد هم خواب. صبح بیدارشدیم بعد نماز  رفتم از ساختمونهای دو کوهه فیلم گرفتم...

اللهم لبیک لبیک اللهم لبیک (برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفییست...)

بعد نماز صبح رفتیم فکه... رمل ...گرما...صد و بیست شهید...

شلمچه...

اروند رود... شهدای غواص... دو جریانی بودن رودخانه...

فاو...

دهلاویه... شهید چمران...

هویزه...

طلاییه... احمد وحمید باکری...

حالا دیگه همه جا رو دیده بودیم .بعضی موقع ها بعضی ها یه کاری میکنن که هیچ موقع یادت نمیره.پشت یکی از اتوبوسها یه جمله نوشته بود"ما رایت الا جمیلا".کلی صفا کردم

  کلا خیلی فاز داد هرکی نیومد ... هرکی نخواست بیاد ... هرکی خواست ونتونست بیاد...ان شا ا... سال دیگه

شبهای جنوب چه ناتمومه...

پادگان دژ:

نماز مغرب و عشا رو جماعت خوندیم بچه ها که رفتن شام بخورن منو دو سه تا ی دیگه از بچه ها موندیم با سربازهای پادگان که نوبت فیلم دیدنشون بود فیلم دیدیم فیلمش خارجی بود .قبل از اینکه بساط شام برچیده شود رسیدیم و الحمد ل... گیرمان امد

پادگان حمید:

بعد نماز مغرب وعشا یه اقاهه که ارتشی بود گفت در جا به سمت چپ بچرخید بعد اون هم رفت سمت راست ما و در حالی که دیده نمی شد صحبت کرد(بنده خدا خجالتی بود!!)

بعد امیر سرتیپ امدند روبروی ما و صحبت کردند و بچه ها رو مجبور کردند خودی نشون بدن(بارک ا...

به شما جوانان!)

پادگان میشداغ:

تو کوه و کمر بود با حال وهوایی رزمی تر از پادگانهای دیگر.از دستشویی هاش چی بگم که اخر صحرایی بود (در  هم نداشت) و بچه برای اطلاع ازاخرین وضعیت داخل انها مجبور بودند از علایمی صوتی مانند سرفه های خفیف استفاده کنند.

نمازخوندیم وبعد هم یه امیر دیگه صحبت کرد شام خوردیم رفتیم مانور(البته ما فقط ناظر بودیم) .با شلیک اولین موشک مخ بچه ها هنگ کرد.خیلی طبیعی بود یاد فیلم" نجات سرباز رایان "افتادم بچه ها هم با شوریده حالی از این سو به ان سو گاهی افتان وگاهی خیزان می دویدند

خود من رو که چند بار اساسی جو گرفت و نزدیک بودبچه ها رو گاز بگیرم.این هم شبی بود که حالی بردیم...

مراسم های سحرگاه 

دژ:

همین جا بود که مارو با بچه های دانشگاههای قم وکاشان ترکیب کردند و مخلوطی ناهمگن به نام"ستاد راهیان نورشهید صیاد"پدید امد.

موقع مراسم صبحگاهی جایی ایستاده بودیم که می گفتند محل شهادت چند سرباز ودرجه دار ارتشیه   که تا اخرین دقایق در همان محل می جنگیدند

حمید:

بعد صبحانه رفتیم وضو بگیریم بچه ها  رفته بودند مراسم و ما دیر کرده بودیم.فرمانده کمیل که ما رو دید چپ چپ نگاهی کرد ما هم لبخندی زدیم و از کنارش خرامان گذشتیم...

مراسم صبحگاه دکور خوبی داشت گلهای قرمز در جلوی تپه ای که از خرابه های خانه های جنگ ساخنه شده بود .پرچم گنبد امام حسین(ع) را اورده بودند به نوبت دستی مالیدیم و رد شدیم.

میشداغ:

از صبحانه و صبحگاه خبری نبودفقط قرعه کشی کربلا بود که بعد از نماز صبح برگزار  شد. از بین بچه های ما و قم وکاشان یک قمی کربلایی شد(التماس دعا)

که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...

تو راه برگشت بودیم می خواستیم بریم بازدید کارون ۳ ... عجب... نشد که بشه ... حتما صلاح نبوده

اگر می رفتیم رو سد یکی می افتاده تو اب .می رفت لای توربین ها.تکه تکه می شده بعد هم تکه هاش گم وگور می شده...کسی چه می دونه(الهی انا راضی برضاک)

مقصد بعدی شهرضا بود تو راه در یک دشت سرسبز پر اب و علف توقف داشتیم بچه ها حسابی از خجالت محیط زیست در اومدند .یکی درختی رو بغل کرده بودو داشت از خاطراتش می گفت. یکی دیگه شاخه های دختارو گاز می گرفت(بنده خدا مثل اینکه خیلی ناراحت بوده که نر فتیم سد) بعضی ها تو علفزار یورتمه می رفتند و تنها عده ی قلیلی که ان هم از بانوان بودند و شرایط به انها مجال نمی داد در خرقه ی اهل خرد مشغول تفکر در قدرت خالق و نت برداری از طبیعت بودند. خلاصه در اخر مجبور شدیم برای مهار بچه ها از سنگ و چوب(البته فکر بد نکنیدها) استفاده کنیم.یادم رفت بگم  که کلی هم عکس گرفتیم. 

 واما در حکایات مسیر پر پیچ و خم انکه افساریکی از اتوبوسها در جاده ای با شیب حدودا شصت درجه!!! پاره شد و دیگر ترمز ان نقش ضریب یک را در معادلات پیدا کرده بود و نزدیک بود به جمع باقالی ها بپیوندد که به لطف خدای و صلواتهای مکرر وصدتا صدتای اتوبوس های دیگر جان سالم بدر بردند(اللهم لک الحمد حمد الشاکرین)

در ادامه اتوبوس ما که از راننده ای حرفه ا ی بهره می جست قبل از سایرین به رستورانی رسید به نام مسعود البته یک اتوبوس از خواهران هم با ما رسیدند.سوز می امد و خیلی سرد بود. باران  می امد و قطع می شد.  سه چهار ساعتی منتظر بودیم تا بقیه اتوبوسها برسند .در این مدت تا انجا که توان داشتیم تن ماهی خوردیم  ودر کنارش چایی زدیم. اتوبوسهای دیگر رسیدند.شام نبود که بخورند بنابراین چایی را باقند می خوردند و هیچ نمی گفتند الا شکر پروردگار(تبارک ا...)

چهار تا اتوبوس بی شام سر رو صندلی گذاشتد و خوابیدند.راه افتادیم

نماز صبح بروجن بودیم دوباره سوار شدیم دوباره خوابییدیم شهرضا بیدار شدیم .نیسان تدارکات نرسیده بود بچه ها گرسنه بودند فرمانده تدارکات(یا همان ندارکات) رفت پنیر ونان خرید خوردیم خوشمزه بود .کیف داد .گازی دیگر هم گرفتیم.سرمست شدیم.چایی نبود ولی بعضی ها رفتند برای بعضی ها چایی اوردند (بنده به شخصه تشکر می کنم)

دیگه ظهر بود نماز و نهارو زدیم .من و چند تا دیگه رفتیم چایی پیدا کنیم بخوریم(اخه چند روز بود چایی نخورده بودیم) .رو دیوار یه کبابی نوشته بود" چایی!!!".فهمیدیم خداوند لک لک ها را دوست دارد..نعره زنان دویدیم .چایی خوردیم .

حدود ساعت سه رفتیم جلوی اتوبوسها راننده ها نیومده بودن.ما هم" الیسا الیسا" بازی کردم ."خونه ی مادربزرگه هزارتا ... "رو خوندیم.خیلی نشاط رفت.

راننده ها که اومدن سوار شدیم راه افتادیم تقریبا ساعت دو  سه  صبح رسیدیم تهران

راننده ها تو زرد از اب دراومدند بچه ها رو ریختند پایین البته فقط ماهارو (یعنی برادران  مفلوک رو).خواهران گرانقدر رفتند سمنان.روبروی تر مینال جنوب داشتم اخرین جملاتمو رو می نوشتم .امیدی نبود .یکی اتیش روشن کرده بود. چند تا دیگه رفته بودند زیر یک پتو شعر می خوندند(فکر کنم موجی شده بودند)...

...نمی  دونم از کجا ولی خدا رسوندش .با وقار جلو می اومد.با نزدیک شدنش برق امید رو تو چشم بچه ها می دیدم .فکر کردم تو این دقایق اخر خیالاتی شدم ولی نه خودش بود" ولووی سی-۳۴۷ "  ریختیم بالا رمقی نمونده بود بیهوش شدیم و تو سمنان به هوش اومدیم .باورم نمی شد ما هنوز زنده بودیم(قدرت خدا رو ببین!!!).یه تاکسی گرفتیم رفتیم خونه. مشتاقانه به طرف دستشویی رفتم اخه تازه قدرشو فهمیده بودم.اخ که چه مهربون به نظر می اومد.بعد که تمام نوساناتم فروکش کرد یه دوشی گرفتم وسایلم رو جمع کردم و اومدم تهران .همه چیز سرجاش  بود فقط من نبودم که حالا دیگه اومده بودم.خونه  مامان   داداشی  ...    حالا یه دنیا خستگی و یه دنیا غم و حسرت...

 کاشکی اردوی جنوب همیشگی بود یا حداقل می تونستیم برای خودمون همیشگیش کنیم

                                                                                                  اردوی  جنوبیی باشید

                                                                                                       التماس دعا

 ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 

نوشته شده توسط در |  لینک ثابت   •