تبليغاتX
بوی گل یاس

جمعه 1386/01/24

بسی رنج بردم در این سال سی /نه خود گشتم انسان نه خلق ------

<<(())>><<(())>>متنی رو که می خونیداز موکافاتو الملک تهرانیست که بعدها به خاطر خدماتش به مردم سمنان به سمنانی معروف شد.تمام اصل این  اثر در دست نبوده بنابراین بعضی از  قسمتهاش رو به زبان روز دراورده ایم ولی انجا که اصل متن را داشتیم به همان اکتفا نموده ایم<<(())>><<(())>>

 

صبح زود بلند شدم .بابا جون رو بیدار کردم که منو برسونه به مترو .بالاخره بلند شد.پریدم ماشین رو اتیش کردم.پدر جان اومدندو ما رو رسوندند مترو.سوار شدم.ترمینال جنوب پریدم پایین بلیط اتوبوس رو گرفتم و راهی شدم سمنان...

دلم مثل سیر و سیرابی می جوشید. اخه قرار بود با یکی از بچه ها بریم  دنبال خونه بگردیم.اونم تو ی شهریور ماه

رسیدم سمنان .چنگیز(اسمشه)هم پیداش شد .حسین اقایکی از بچه های سمنان هم که اخر مرام ومعرفت و فردین بازی و... بود ماشین اورده بود تا  ما رو ببره اینور و اونور.عملیلت با رمز"یا خونه یا هرگز " شروع شد...

همینطور که تو پیکان جوانانمون از این سو به انسو میرفتیم عده ای از جوانان رو رویت می کردیم

که بطری اب معدنی بدست از این  بنگاه به اون بنگاه .گاه افتان وگاه خیزان و گاه هلهله کنان...با صورتهای برافروخته سیال وجاری بودند.در این لحظات بود که این شعر برایم تداعی می شدکه"ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست/عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد"

القصه ما هم که از این فیض محروم بودیم به سرعت به بنگاهها می رسیدیم و یکی پس از دیگری:

-اقا خونه مجردی دارید؟

-نه.

-اقا خونه دانشجویی دارید؟

-م...م....م...مثل اینکه نداریم .حالا برو فردا بیا.ببینم چی میشه

-اقا .سرور.سالار .باقالی خونه.....؟

-یه  بیست متری داریم بدون گازو اب و پنجره وتلفن.فقط یه در داره می ریدتو و در میاید .لپ صابخونه هم چسبیده به لپتون.یک ونیم پیش.صدو پنجا اجاره.حرف زیادی هم نزنید...اصلابریدبیرون ببینم

-نه اقای محترم برامون بزرگه.خدافظ

تا اینکه رسیدیم به یک بنگاه دیگه .اصلا یه بوی دیگه ای می داد. به  دلم برات شده بودایندفعه دیگه دست خالی برنمیگردیم.یا علی گفتیم و رفتیم تو.

-سلام خسته نباشید.ببخشید خونه....

هنوز حرفم تموم نشده بود که گذاشت تو کاسمون وگفت"یه صدو هشتاد متری .یک ونیم پیش و صد وپنجاه اجاره.فوری وفوتی .صابخونه از دبی اومده خونش رو اجاره بده بره.ما که خیلی خوشحال شده بودیم( اخه کیس مناسبی بود)گفتیم میخوایم ولی الان یک و نیم پیش نداریم باید بگیم بریزن تو حساب فردا می رسه دستمون".بالاخره قبول کرد.قرارگذاشتیم فردا ساعت نه صبح.

مجبور بودیم شب بمونیم سمنان ولی "جایی نداشتیم!!!"نماز مغرب رو خوندیم . شامم همبرگر زدیم و از میدون سعدی  پنج تا روزنامه خریدیم رفتیم محل اسکان( یا همون پارک ۱۷ شهریور) یه صندلی پیدا کردیم .روزنامه ها رو ریختیم روصندلی .شروع کردیم به خوابیدن .ساعت ۱۲ یا ۱ شب بود که حسین اقا (که مثل اینکه از جایی بو برده شاید تو خواب کسی چیزی بهش گفته بوده) زنگ زد به گوشی چنگیزوگفت"بیاید خونه ما کسی نیست ".ما هم رفتیم ولالاو....      .

فردا صبح قراردادو بستیم و برگشتیم ولایتمون

......چند ماه بعد......

الان چند ماهه ترم شروع شده .صبح کلاس داشتیم .چون دیشب خیلی دیر خوابیده بودیم دیر بیدار شدیم و وقتی به سرویس رسیدیم که داشت می رفت .هرچی داد زدیم فریاد زدیم به جایی نرسید.یکی از بچه ها که جلوتر از بقیه بود گفت چیکار کنم چیکار نکنم  کفششو در اورد و پرت کرد طرف اتوبوس.خوردن کفش به اتوبوس همانا و ترمز رکیک راننده همان.خلاصه خدا بهمون رحم کرد .اگه نمی رسیدیم یا بایدکنار خیابون زیر پامون علف سبز می شد (بس که ناوگان تاکسیرانی سمنان قویه)  یاباید پول اژانس می دادیم.

چند لحظه بعد(درون سرویس)

نمی دونم چرا همه جا تیره وتار شده.بچه ها رو گم کردم.یکی داره گوشمو می خوارونه.بچه ها هرچی همت داشتند جمع کرده بودند ییهو  به ادم نیروی خارجی(از نوع ممان اینرسی دار) وارد می کردند.یکی از برادرا دستش تو استین اون یکی بود.یکی دیگه پاشو با کفش کرده بود تو جوراب بقلیش...اینجا بود که ادما کلی با هم صمیمی می شدند.دلا به هم نزدیک می شد.اصلا همه یه حال دیگه ای داشتند.دمای اتوبوس به علاوه ی دمای بیرون شصت درجه ای می شد.ولی تو این وسط یه عده  که هنوز قضاهای دانشگاه بهشون اثر نکرده بود به فکر جمع بودندو.می خواستند کمک کنند ولی چون تعداد زخمیها زیاد بود سعی می کردند به اونایی کمک کنند که احتمال زنده بودنشون بیشتره.تنفس مصنوعی میدادند .شک برقی میدادند.اتل بندی می کردند تا اینکه رسیدیم دانشگاه .تا در باز شد چندین جین چشم و دماغ و گوش و سیراب شیردون و کلیه و... ریخت بیرون.بچه ها از عقب مجروحین رو دس به دس می کردند وجلوی در می کوبیدند زمین .منظره خوبی بود (یاد اون شهر افتادم که کفتراش به فواره هوش بشری مینگرند) همه پیاده شدند ولی کسی  نا راحت نبود همه می خندیدن.چرا؟ می پرسی چرا؟

چون خدا یه روز دیگه اونها رو از یه ازمایش دیگه سالم بیرون اورده بود.

جلوی در دانشگاه ...

.اقای نگهبان هی می گفت:کارت... کارت...   .ولی از کسی عکس العمل خاصی دیده نمی شد.ورودیهای جدید که منظره براشون تازگی داشت به نگهبان بنده  ی خدا شک کرده بودند که نکنه ضعف اعصابی چیزی داره یا شایدم یه چیزی می خواد بگه زبونش نمی چرخه.

ما که همیشه سرامد "بگرفتن دستس ناتوانا بودیم" یه کارت سلف در اوردیم نشونش دادیم...اگه بدونی چه حالی شده بود...تو پوست خودش که هیچی تو پو ست بقیه نگهبونا هم نمی گنجید.برام خندید. منم خندیدم .با نگاهش منو خوشحال کرد منم خوشحال شدم..پیشونیش رو بوسیدمو گفتم "موید  باشید جدا خدمت می کنید ولی کیه که قدر شما رو بدونه" ودر حالیکه اون محو تماشای من بود هم محو ازش دور شدم.

کلاسها شروع شدن از ۸صب تا ۸ شب.(ناگفته نماند که کلاسها هم معمولا از شور وحال خاصی برخوردارند که شرحش   بماند)

اخرین سرویس حدودای  هشت وچهل وپنج دقیقه شب  از دانشگاه می رفت  طرف شهر.تو کلاس هم از حدودای  هشت ونیم ذکر" استادخسته نباشید.استاد سرویس می ره!!!"بلند شد.استاد عزیز که احتمالا اولین کلاسش ساعت ۸ شب بود  هشت وچهل وچهار دقیقه همراه با لبخندی ملیح فرمودند خسته نباشید.تا اینو شنیدیم چهار نعل دویدیم به سمت اتوبوسها و اخریش رو گیر انداختیم.البته ناگفته نماند که برای نگه داشتنش یکی از بچه ها مجبور شد با کله بکوبه تو در..یکی دیگه  از بچه ها که ناراحتی تنفسی داشت از هوش رفت وما هم مجبور شدیم تنفس مصنوعی بدهیم. هنوزم که هنوزنفس میکشه.

رسیدم خونه .هرچی در زدم کسی درو بازنکرد. مجبور شدم از روی در بپرم تو حیات.حیات تاریک بود. تا پریدم اونور حیات یکی گفت" اخ"...زیر پامو که درست نگاه کردم دیدم یکی از بچه هاس. بیچاره نتونسته بود از اینجا جلوتر بره.اخه قوتی براش نمونده بود.بلندش کردم کشوندمش تو . یه خورده اب زدم به صورتش به هوش اومدو یه کمی نشست بعد م دراز به دراز شد.بقیه بچه ها که چند ساعتی زودتر از ما رسیده بودن خونه فقط همت کرده بودندو دکمه های پیرهنشون رو تا نصفه های راه باز کرده بودن و دیگه  اجل بهشون مهلت نداد بود .یکی تکیه به دیوار خوابیده بود یکی دیگه می خاسته بره دستشویی  دستش مونده بود رو دستگیره دستشویی و ...

 قلی (اسم یکیشونه) چشماشو تا نیمه باز کرد و گفت" مامان جون. تویی من امشب خسته ام اب پرتقالمو صب می خورم"گفتمش"بخواب پسر که ملامتت نمیتوانم کرد"(از این جا به بعد اصل متن در دست رسیده واز ان اقتباس می کنیم)

بله عزیزی که شمایی.ان طفل دیگر سر براورد به نالیدن" که ماعجب بد مردمانیم که ایزد ما را گرخانده است"(گرخاندن همان ترساندن)من هم بدو گفتم" پسرک مقداری بر خودت زور می اوردی به هنگام فریضه ی کنکور    در کالج دیارتان مقبول می افتادی"سر نهاد و هیچ نگفت. دیگری تکه نانی خواست .صفای وجودش تکه نانی زیر موکتمان بود که محفل انس مورچگان حرم بود. مورچگانش زدودم .بدادمش خورد.دم برنیاورد.(همانا درویش مسلک بود) دیگری چایی خواست .عرضه داشتم ای مرشد ابی نیست تا چایی فراهم کنم .فرمود  مشتی رند را زر دهید "شراب طهور"بیاورند. گفتم ما را اگر زر بود می نهادیم در کف مسئولین تا خوابگاه سازند.

باری چون چاره ای نیافتم دبتات اب(یا همان دبه های اب) بردوش نهادم. عزم تصفیه خانه نمودم .ابی محیا کردم واوردم .چایی ساختم وبدادم خوردند .شور وحالی به پاشد .دست در گردن یکدیگر انداخته بودند و از شوق فریاد برمیاوردندو میگریستند.صاحب خانه که در طبقه فوق ما مسکن داشت از نعره های ما براشفت.

 بدوید امد در را کوفت و فرمود"چه مرضی برشما عارضگشته که افسار گسیخته اید"

بنده عرضه داشتم "برادران  در بحث وتبادل نظر بودند که ناگهان خبر امد ((.سربازان انگلیش تبار      که  چند روزی مهمان ما بودند رخت سفربر بسته ورفته اند  )) .سرمست شدند وابراز احساسات نمودند"

صاحب خانه فرمود"عزیزان و فرزندان من بنده را عفو کنید ولیکن امروز موعد اجاره است .مرحمت کنید.بیاید"

عرض کردم"برادران دیناری ندارندمگر به قدر یک ساعتی گیم نت . فردا را وعده می گذاریم از حساب بردارندو بپردازند"

فرمود"اری .صلاح هم همین است ولیک بنده قصد رفتن به گیم نت داشتم .چه نیکو بود همان مقدار مذکور را می دادید .تا فردا" دادیم وگرفت ورفت(روحش شنگول باد)

به قدمهای صاحب خانه خیره ناک بودم که احساس سوزشی در پس کله ام مرا ملتهب نمود .برگشتم و دیدم  عده ای از اهل عیش ونوشند که هندوانه به دست قصد  شب نشینی دارند .درودشان گفتم.به اندرونی اوردمشان ودر جوارهم نشستیم و از یکدیگر کسب فیض می نمودیم.هندوانه را قارچ نموده .هریک به نوبه ی خود گازی درخور مقامش می گرفت و می داد پایین. در این بین یکی از درویشان را که گویی شام رزرو نداشته و از روزفروش هم محروم مانده بوده  پوست هندوانه را گاز می زدو زیر لب چیزی زمزمه می کرد.جلوتر رفتم ببینم چه می گوید .شنیدم که نمی گفت مگر شکر خدا و تسبیح می نمود رازق کل مرزوق را(شکر کان محنت بی حدو شمار اخر شد)

دیگرساعت از دوی نیمه شب ربعی کم داشت که بچه ها دانه دانه سرنگون گشته مثل برگ خزان سر بر بالین زمین (این یگانه   مادر طبیعت) می نهادند و جان به صاحبش (موقتا)رجوع  می داشتندو شب با همه زیباییهایش اغاز می گشت.

این یک بیت هم از "موکافاتوالملک "است که عمری در خدمت خلق ثابت قدم بود:

"بسی رنج بردم در این سال سی    ********نه خود گشتم انسان نه خلق -----"

 

<((<<>>))><((<<>>))><((<<>>))>در مورد این متن تو کامنت متن پایینی نظر بدین

نوشته شده توسط در |  لینک ثابت