یکشنبه 1386/06/18
من و رمضان ودانشگاه
به نام خدا
یکی بود یکی دیگه هم بود وچندین وچند نفر دیگه هم بودند ولی غیر از خدا هیچ کس نبود.
کم کم ترم داشت شروع می شد ومن هم داشتم بارو بندیل وجمع می کردم و میریختم تو خورجین .همینجوری که مشغول بودم تو ذهنم به فکر چاره ای بودم که امسال ماه رمضون رو تو شهر غریب چطوری زنده بمونم .
ما که تو روز عادی با یکی دو وعده غذای دانشگاه با بحران انرژی روبرو بودیم وبرای ذخیره انرژی یک دقیقه در میان نفس می کشیدیم ویا یکی د رمیان به جای همدیگر راه می رفتیم تا زنده بمونیم حالا باید قید همون وعده رو هم می زدیم.
یاد پارسال افتادم که ماه رمضون تو سمنان بودیم ...
ماه رمضون بود و موقع افطار .چون همه حال نداشتن برن دانشگاه غذا بگیرن باید یک نفر رو می فرستادیم تا غذای همه رو بگیره.برای اینکه عدالت رعایت بشه مجبور بودیم قرعه کشی کنیم .اسم هر کی در میومد باید می رفت ولی اگه نمی رفت .از فردا کسی اونو تو دانشگاه نمی دید چون اونقدر کتک می خورد تا تمام بدنش زخمی می شد بعد زخماش عفونت میکرد وعفونت می زد به قلبش بعد هم ...
این جزئی از طبیعت خونه ی ما بود .هرکدوم از بچه ها یک اسمی برای خودشون انتخاب کرده بودند تا در این رقابت تنگاتنگ باعث ترس حریفشون بشه وکمی بیشتر زنده بمونند.اسمهاشون هم عبارت بود از"برونکای لعنتی"و"ریقو تندرست"و"خرس پشمالو"و"جونده ی زجر اور".از انجایی که"الاسم یدل علی المسمی "حتما اسمها یک ربطی به اشخاص داره دیگه(کسی چه می دونه)
خلاصه این بنده ی خدا که راهی می شد ما با اذکار واوراد خودمون رو زنده نگه می داشتیم تا اینکه برگرده.البته اون بنده ی خدا هم ممکن بود به دلیل جراحات وارده توی راه تموم کنه وما هم در نتیجه سرنوشته شومی پیدا می کردیم.
حالا فرض کنید افطار رسیدو ما هم خوردیم و الان وقت خوابه و خوابیدیم وحالا وقته سحریه:
با صدای گوشیم بلند شدم و دیدم سفره ای همراه با چایی وغذای گرم و ...روبروم پهنه .چشمم رو که مالیدم دیدم دیدم غذا تمومه. چشمامو بیشتر باز کردم دیدم از چایی هم خبری نیست .سرمو برگردوندم طرف دستشویی دیدم بچه ها مسواک در دهان دارن با من "بای بای " میکنن .من هم از اینکه هم خونه ایهام بدون سحری نمونده بودند خوشحال شدم وباهاشون خداحافظی کردم وخوابیدم (البته نماز صبح هم اقامه گردید)
.صبح بلند شدم و رفتم دانشگاه .ییهو ظهر شده بود از ساعت یک به بعد سر کلاس سه چشم در میان یک چشم داشت اخرین تلاش ها رو می کرد تا باز بماند ولی سرانجام اوهم چهره در نقاب کشید.
القصه ای فرزند "رمضان "این همه را دارد و خود اینها نیست.بدان ای فرزند اگر در اخر ماه چنان "کپکی که در ارزوی نان باشد در ارزوی خوردن بمانی"خسران کردهای وبر سرت خاکها بریز وگچ بگیر که از این بیش نمی ارزد .
بکوش تا چیزی بیابی از درونش که گرسنگیش عسل باشد وتشنگیش دوغ ابعلی .بارالها ما را در این ماه ادم بفرما.اگر نشود راه بفرما.اگر ممکن نبود به سال بعدش موکول بفرما.واگر باز هم نشود دگر تو دانایی وبس
