تبليغاتX
بوی گل یاس

شنبه 1386/08/19

راویان خوش سخن روایت کنند که داستان بدانجا رسید که یانگوم تصمیم گرفت کمر به خدمت ملت ببندد

و ذکر لبش وجانش این باشد که"عبادت به جز خدمت خلق نیست"

روزها وهفته ها تفکر کرد تا  چه کند وچه علمی را فرابگیرد تا به صلاح نزدیکتر باشدتا اینکه به  این نتیجه رسید که برود وعمران بخواند(چرا که اگر پزشکی با یک عمل ناموفق یک نفر را به باد می دهد یک عمرانی می تواند با یک کار غلط  عده ی بی شماری را  به صورت افقی به جامعه تحویل دهد) به همین نیت رو به سوی دانشگاه برای ثبت نام می رفت که در راه به کچلی چشم بادامی برخورد که مدام نعره می زد وبر سر خویش پس کله ای حواله می فرمود .یانگوم که حس کنجکاویه شدیدی همیشه آزارش می داد جلو رفت وگفت :"هان ای کچل تو را چه شده  که اینگونه خود را می آزاری ؟"کچل خان بگف:"من عمران می خواندم وچون میلگرد گران بود به جای آن از "کابل" در بتن مسلح  استفاده نمودم وبعد از مدتی ساختمان دچار نشست ملموسی شد ه واهالی خانه مانند کف خانه صاف و صیقلی شدند.لکن بنده رو به توبه وانابه نهاده ام به درگاه ایزدی شاید مرا بفرماید"

یانگوم  با این سخنان کچل خان باری عظیم بر دوش خود احساس کرد وبا خود بنالید:"بار الها من تاب "عمران"ندارم به پزشکی خواندنم رضا باش"

ندا یی در درونش امد" کار هر ... نیست خرمن کوفتن ولیک گاو نر می خواهد ومرد کهن ."و از همین رو به پزشکی قناعت نمود.

پس راه به سمت دانشکده ی پزشکی کج نمود و برفت که صلاح هم همین بود.

وی در دوران تحصیل در دانشکده به آشپزی در دربار هم مشغول بود چرا که درباریان به دست پختش انس کرده بودند و انبان های خویش را از غذاهای یانگوم پر می نمودند.

سالها بر همین روال گذشت تا دست بر قضا یانگوم بواسطه ی اشپزیو علم پزشکیش زبانزد خاص و عام شد تا اینکه خبرش به امپراطور رسید . امپراطور که فردی اهل فضیلت بود خواست که یانگوم را ملاقات کند.

یانگوم حاضر شد و امپراطور هم وی را مورد خطاب قرار داد وبفرمود :"احسنت(البته با زبان کره ای). بابا تو دیگه کی هستی ؟دست همرو بستی...ای افتاب مشرق زمین و..."در همین زمان یانگوم با همان لبخندهای چشم بادامی اش هی تعظیم می نمود و متداولا خم وراست می شد .امپراطور که دید یانگوم خیلی مرد می باشد(اشاره است به تام و کامل بودن یانگوم)بفرمود که وی زین پس وزیر اعظمه ی ماست و هر چه او گفت حرف ماست .

جمعیت بگفتند  :ای آلبالو وای ختم و ته و اخر همه ی امپراطور ها .تو می خواهی جمعیت نساء را برما حاکم کنی ؟وحال انکه این مقدور نباشد"امپراطور از خود عصبانیت در کرده بفرمود:"همین است که هست .یا می پذیرید یا شما ها وخاندانتان را اسفالت  می نمایم"

در این مرحله امپراطور ویانگوم تزویج نموده ودیگر یانگوم "یانگوم گنده یا همان یانگوم بزرگ"لقب گرفته بود.

اری فرزندانم ...حاکم یک دل نه صد دل عاشق یانگوم شده بود و هیچکس را جز او نمی دید . هر چه نزدیکان ودوران وقصاب وبقال و...می گفتند ای امپراطور :عابروی هیئت را بردی  واین چه کار است می کنی "به گوشش نمیرفت که نمیرفت.

تا اینکه از یانگوم فرزندی به دنیا حاضر شد که بعدها اسمش را گذاشتند "گنجه"چرا که بی شباهت به جعبه ی چوبی نبود (مورخان گویند که همین گنجه بود که در دوران حکومتش اسکندر را تحریک کرد تا به ایران حمله کندالبته نگفته اند چرا وچگونه این سوی جهان به ان سوی جهان ربط دارد)گویند بعدها انقدر نفوذ یانگوم بر حاکم زیاد شده بود که عملا امور حکومتی را یانگوم می چرخانده و امپراطور  امور مطبخ را متقبل شده بود و خودش به تنهایی  "بانوی اول اشپزخانه"شده بود.

بعد از مرگ امپراطور که می گفتند "اردک گوگرد" دار او را مسموم کرد واز دست یانگوم هم هیچ برنیامد  یانگوم به قصد انتقام به همه جا لشگر کشی کرد تا اینکه به ایران رسید .

وقتی دید که مردم ایران چه استقبال گرمی از وی نمودند بگفت:اینجا وطن دوم من است و من همینجا می مانم "شاید همین خلق خوی نزدیک وی با ایرانیان است که باعث همزاد پنداری ما با وی شده است.

.می گویند وی تا حدی دچار همزاد پنداری شده بود که در حمله ی پرتقالی ها به بندر عباس در جنوب از مرزهای ما دفاع می کرده و به مجروحان رسیدگی می نموده .عده ای هم می گویند در زمان جنگ جهانی "گندم "از کره به ایران وارد می کرده و رایگان در میان مردم توزیع می کرده است و خدمات دیگری هم داده است که از ان جمله "طرح اولیه ی دانشگاه سمنان"است.

.راویان نقل کنند که در اخرین سالهای عمرش در روستایی دور افتاده اطراف سمنان مشغول مداوای بیماری بوده که اجل در سن ۱۵۰ سالگی به سراغ وی امده و او را به منزل اخرتش راهنمایی می کند .(رو حش خرسند باد )

 *******این داستان "طنزه"و قصد توهین به هیچ شغل و رشته ای رو نداره(به جان آدمیت)***********

نوشته شده توسط در |  لینک ثابت   •